سفارش تبلیغ
صبا ویژن

حوری آسمان

گاهی خدا رحمتش را به بندگانش به شکلهای کاملا خاص نشان می دهد.

گاهی خدا برای اینکه نظر عنایتش را به یکی از بندگانش نشان بدهد افراد خاصی را در مسیر سرنوشت او قرار میدهد.

گاهی خدا آن فرد خاص را ، در مسیر پیچیده و سخت، به صورت کاملا خاص و عجیب نگه میدارد.

گاهی خدا برای ارتباط داشتن این دو بنده با هم، کارهای شگفت انگیز نیز انجام میدهد.

خدا به زندگی من عنایت زیاد داشت و عنایت خاص خودش را از طریق فردی به من نشان داد به نام خانم فاتحی.

امروز آمده ام که از سرکار خانم فاتحی بنویسم. آمده ام بگویم که وجودش در زندگی چه تاثیرات شگرفی در تقدیرم گذاشت.

آمده ام که قدردانی ام به درگاه خدا را به خاطر وجود این نعمت بزرگ آشکارا اعلام کنم.

آمده ام بگویم که چه گنجی روزی ام کرد. چه هدیه ای نثارم کرد در روز تولدم در خرداد87 . آمده ام بگویم که تا زنده ام و تا نفسم جاری است شکرگذار خدا خواهم بود به خاطر این هدیه ی الهی که  پایه و اساسی برای زندگانی ام شد.

خانم فاتحی، به ازای تمام سالهای زندگی ام که آرام زندگی می کنم، که آرام میخوابم ، که آرام نفس میکشم، که در مسیر اقتدار گام های محکم بر می دارم، مدیون علم شما، تعهد شما، انسانیت شما، و بزرگواری شما هستم.

افرین بر علمت که در برابر سوالهای بی حد و حصرم کم نیاورد.

وقتی آشفتگیهای دنیای بیرون را میبینم و وقتی آدمهای آشفته را در این دنیای آشفته میبینم به یاد آشفتگیهای حل شده ی خودم در چند سال اخیر زندگی ام توسط شما میافتم وانگاه است که پیشانی ام بنده وار به سوی خاک میرود برای ستایش به درگاه خدا.

وقتی قدرت ناتوان شده ی ترسهایم را میبینم که آرام آرام میدان زیبای زندگی ام را خالی میکنند به یاد علم واگاهی شما برای تازاندن ترسهایم می افتم.

امیدوارم که همیشه، همه جا، همین طور مقتدر، توانمند، متعهد و انسان باقی بمانی و اگر روزی به آن سوی مرزهای ایران گام گذاشتی هرچه سریعتر برگردی که کشور ما به افراد نخبه و عالمی چون شما سخت نیاز دارد.

حوری های محتاج و مشتاق زیادند.

خدای بی نظیرم، به ازای نداشته هایم، آه و فغانی نمی کنم چون به ازایش نعمتی این چنین روزی ام کردی که اقتدار را هدیه ام کرد.

خدایا نعمت متفاوت زندگی ام را هزاران بار سپاس.

 

 

 


نوشته شده در یکشنبه 90/5/16ساعت 7:17 عصر توسط حوری آسمان نظرات ( ) |

 امروز آمده ام که از ترس بنویسم. آمده ام از ترس بگویم وقدرت شگفت انگیزش برای نابود کردن، متوقف کردن. آمده ام از توانمندی هایش بگویم برای مانع شدن در مسیر رشد، بالندگی.

آمده ام بگویم که این واژه که هیجانی است کاملا منفی، روزی روزگاری در زندگی ام خوب می تازید. خوب می رقصید. خوب ریشه دواند. خوب جولان داد. توانمندیها و مهارتهایم را خوب به بازی گرفت.

 اما .. امروز.. من .. با تمام توانم.. با تمام قوایم.. با تمام انرژی ام.. با تمام فکروتدبیر واندیشه ام .. با تمام استقامتم.. با تمام مهارتهایم.. قدرتش را کمرنگ کرده ام.

شاخ و بال و برگش را چیدم. توانش را گرفتم.

 عرصه ی زیبای زند گی ام جای او نبود. هر چه تازانده بود بس بود.

آمده ام بگویم از وقتی ترس را از زندگی ام دور ریخته ام زندگی ام چقدر زیباتر شده. آرام تر شده و امروز میخواهم ته مانده های این واژه ی زشت را از زندگی ام دور بریزم.

میخواهم ته مانده ی نفس کشیدنش را قطع کنم. میخواهم فراسوی ترسهایم پروازکنم. میخواهم شکوه اوج گرفتن را تجربه کنم.

میخواهم این جمله ی اشنباخ را پایه و اساس زندگیم قرار دهم که :«هر کسی که شگفت زده ی خود نیست برایش معجزه ای وجود ندارد.»

میخواهم رود باشم چون پویائی رود ، ازجریان داشتن آن است. میخواهم جریان داشته باشم. میخواهم به راه خودم ادامه دهم.

ای ترسها، من این جمله ی نلسون ماندلا را در مسیر زندگی ام به یاد خواهم داشت که :

«من باور دارم ... که زمان زیادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم»

ای ترسها با شمایم. بروید. دور شوید. رهایم کنید. امروز میدان زندگی دست من است.

دوران شما به سر آمده. توانمندی و اقتدار را جایگزین شما خواهم کرد.

 جان منی جان منی جان من          آن منی آن منی آن من

شاه منی لایق سودای من             قند منی لایق دندان من

نور منی باش در این چشم من          چشم من و چشمه ی حیوان من

گل چو تو را دید به سوسن بگفت     سرو من آمد به گلستان من


نوشته شده در پنج شنبه 90/5/6ساعت 10:52 عصر توسط حوری آسمان نظرات ( ) |

چنان ز پند شما ناصحان زمین گیرم               که گر دوباره نصیحت کنید، می میرم

 مرا به خویشتن خویش وانهید که من             نه از قبیله ی زهدم ، نه اهل تزویرم

 مرا به حال دگردیسی ام رها سازید              که در شگفت ترین لحظه های تغییرم

 اسیر وسوسه ی سفره های تان نشوم         که از سلاله ی مردان چشم و دل سیرم

 حریم خواب من آن سوی خواب های شماست     اگرچه مثل شما واژگونه تعبیرم

 کمی دقیق تر از هر کسی مرور کنید               مرا که صاحب داوودی از مزامیرم

 شما به سوی همان قله ها شتابانید              که من زفتح بلندای شان سرازیرم

 مرا به پیروی از عاقلان چه می خوانید؟!      که من برای خودم مرشدم ، خودم پیرم!!

 

 از محمد سلمانی برای آنانکه که گاهی افسارگسیخته، بی محابا، بدون تدبیر  در دنیای قضاوتهای نابجا ، با سرعت زیاد می تازند...

 کمی آهسته تر برانیم، کمی صبورانه تر بیندیشیم، کمی دقیق تر ببینیم، به تغییرات شخصیتی اطرافیان احترام بگذاریم...


نوشته شده در یکشنبه 90/4/12ساعت 12:57 صبح توسط حوری آسمان نظرات ( ) |

گاهی سکوت عین واژه ی آرامش است.

نه، گاهی سکوت، خودِ آرامش است.

مشق هر شبم خواهم کرد واژه ی سکوت را تا آرامش، این، بی نظیرترین واژه ی خلقت را بیشتر هدیه ی خودم کنم.

سکوت می ستایمت.


نوشته شده در جمعه 90/3/20ساعت 9:27 صبح توسط حوری آسمان نظرات ( ) |

آرام ترین لحظات زندگی ام به هنگام با تو بودن است. زیباترین نغمه ی زندگی ام به هنگام شنیدن صدای توست البته با نشانه هایش. با شکوه ترین نشانه های اقتدار و احساس امنیت به هنگام درک وجود پر عظمت  توست. وجود پر قدرت تو به من توان فهم معنای این جمله را میدهد که: با زندگی نسازیم، زندگی را بسازیم. من از نشدن های زندگی ام شکوه نمیکنم. من از کم نتیجه گرفتنها، دیر نتیجه گرفتنها گلایه ای ندارم. من از دعاهای به اجابت نرسیده ام ناله ای نمیکنم. من از کم لطفیهای گاه به گاه بندگانت فغانی نمیکنم.

من خاموشم به زبان اما معتقد به این جمله که:
مردمان توانمند در میان جشن و بزم نیستند ، آنها لذت فهم رنجهای هدفمند را چشیده اند. من همچنان به مسیرم ادامه خواهم داد چون ایمان دارم به این جمله ی پائولوکوئیلو که میگوید: تصمیم خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد.

 

با توهستم خدای مهربانم. تمام این ها را برای تو گفتم. کلمه به کلمه اش برای قدردانی از وجود سراسر رحمتت بود. برای تو که به حق نور آسمان و زمینی. برای تو که اولی و آخر . برای تو که ظاهری و باطن. برای تو که بهترین وکیلی. برای تو که بهترینی . زیباترینی . خدایا به خاطر زنده ماندن و سالم بودن خواهرزاده هایم محمد رضای بیست و هفت ساله و شایان یک ساله هزاران بار شکر که اگر زنده هستند و اگر نفس می کشند و اگر هنوز در میان ما هستند فقط و فقط به خاطر نظر عنایت تو بوده است و بس وگرنه آنها هردو قدمی با مرگ ناگهانی فاصله ای نداشتند . تا لحظه ی زنده ماندن و زیستنم سپاسگزارت خواهم بود به خاطر این عنایت بزرگت. 

 

 

پ.ن« آسمان برای من نشانه ای از قدرت بی حد خداست.»

 


نوشته شده در دوشنبه 90/2/26ساعت 1:48 عصر توسط حوری آسمان نظرات ( ) |

چه بنویسم و چگونه بنویسم که شعار نباشد؟ که تسلای دردت باشد؟ که هر چند ناچیز مرهمی باشد بر زخم دلت. فدای دل داغدیده ات میترای داغدار. فدای اشکهای سرزیر چشمانت. فدای یتیمی دختر هشت ساله ات. فدای غربت نوزاد دنیا نیامده ات. فدای فریادهای از سردرد مادرت. فدای قطره قطره اشک تمام دوستانت که قلبشان برای تو می تپد. بنویسم که صبور باش و ارام باش و توکل کن؟ اینها به جای خود اما به راستی اگر این درد برای تک تک ما بود ما چه حالی داشتیم؟ میترای عزیزم کاش آنچه مینویسم برایت بوی شعار نگیرد. بوی قضاوت نگیرد. اما گل من این جمله تسکین دهنده ی دل غمدیده ام بود برای داغ تو که هر کس چرایی زندگی را یافت با هر چگونه ای خواهد ساخت. میترای عزیزم بمان همچنان پرتوان، پرقدرت، آرام، صبور،که دخترت و پسر دنیا نیامده ات سخت به سایه ی مقتدر تو احتیاج دارند. میترای عزیزم میخواهم با این کلمات کنار هم چیده شده حسن نیت خودم و تمام دوستانت را برایت اثبات کنم. ما هستیم در کنارت مانند خواهر.خدایا دل میترای داغدیده را به خودت سپردم. به تو که سراسر حکمتی . سراسر رحمتی. سراسر اقتداری و سراسر رمزو راز.

میترا جان درگذشت ناگهانی همسر همراه و همرازت محمود را از صمیم قلبم تسلیت میگویم. تسلی دلم را پذیرا باش میترای گلم.

به پاس قلم زیبا و توانمند دوست خوبم یه آدم دیگه:که به یادم آورد دوستان خوب و متفاوت زندگی ام را که از طریق الهه ی امید با آنها آشنا شدم. من هم تک تکتان را دوست دارم زیاد زیاد.همیشه همین قدر مهربان و آرام بمانید. 

 

 


نوشته شده در جمعه 90/2/9ساعت 12:57 صبح توسط حوری آسمان نظرات ( ) |

آه حیف روزایی که بی تو به سر شد       

 حیف شب هایی که بی من سحرشد

 تو بی من تنها، من از تو تنهاتر

 حیف این عمری که تنهاهدر شد

 من سردم تو سردی دل نیمه جونه      

 میسوزه ,میسازه, درب و داغونه

 میلرزه حتی با چیک چیک اشکام       

 مثل گنجشکی که زیر بارونه

 لب هامون لبخند عشق رو کم داره     

 دلگیرن روزامون، لحظه غم واره

 اعجاز بارون و باور کن وقتی

 می خواد این احساسو از نو بنویسه

 من ابرم تو بارون این لحظه نابه    

 این لحظه مخصوص ماه و مهتابه

 بیدارم یا اینکه میبینم خوابه؟                    

  کی نیلوفر سهم قلب مردابه؟

 اینجا قلب آدم ها بی فانوسه       

 رویاشون رویا نیست عین کابوسه

 این جا چشمامون تو گریه می پوسه

 ما دستامون با هم دنیا می سازه     

  بی سقف و بی دیوارو بی دروازه

 ما با هم هستیم و با هم می میریم

 

                                            بپر با من بپر وقت پروازه

 

             

            

                                     بیایید با هم درد بکشیم.


نوشته شده در دوشنبه 90/1/29ساعت 1:31 صبح توسط حوری آسمان نظرات ( ) |

اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت
و بر خلاف محورش به چرخش در آمد ، سر من  بود  !
اولین آواز را من  خواندم ،
سپهر را من نیلگون شناختم !
خدا ، کران بیکرانه ی  شکوهِ پرستش من بود

اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دستِ من بود

کفش ، ابتکار پرسه های من بود
و چتر ، ابداع بی سامانی هایم !
هندسه ! شطرنج سکوت من بود
و رنگ ، تعبیر دل تنگی هایم !

سرم به بوته ی خشکِ گونی مانند است ،
با این همه هزار خورشید و  ماه و زمین را
یک جا در آن می چرخانم !

روحش شاد. یادش گرامی



نوشته شده در دوشنبه 90/1/22ساعت 12:11 صبح توسط حوری آسمان نظرات ( ) |

در این زمانه بی های و هوی لال پرست

 خوشا به حال کلاغان قیل وقال پرست


چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را

برای این همه ناباور خیال پرست؟


به شب نشینی خرچنگهای مردابی

 چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟


رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

 به پای هرز علفهای پا به کار پرست!


رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست

کمال را برای من کمال پرست


هنوز زنده ام و زنده بودنم خاریست

به سنگ چشمی نا مردم زوال پرست


در این زمانه بی های و هوی لال پرست

 خوشا به حال کلاغان قیل وقال پرست


چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را

برای این همه ناباور خیال پرست؟

 


نوشته شده در شنبه 90/1/13ساعت 1:49 صبح توسط حوری آسمان نظرات ( ) |

از طرف حوری آسمان برای حوری آسمان

به بهانه‌ی آغاز سال 1390

حوری جان در آستانه‌ی سال نو، چهار ساله شدن تولد دوباره‌ات مبارک.

و...

برای سال جدید:

بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم        وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اختر بی‌آب را کاین خاکیان را می خورند     هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم

گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او        گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم

چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم         گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

 

 

 

 


نوشته شده در یکشنبه 89/12/22ساعت 3:13 عصر توسط حوری آسمان نظرات ( ) |

<      1   2   3   4   5   >>   >

Design By : Pichak